بعد از ظهر بود و آفتاب سه چهارم از راهپیمائی روزانه اش را طی کرده بود کالسکه ای که در جاده منتهی به چراگاه سلطنتی در حرکت بود چهار سوار داشت . جوان با شدت هر چه تمامتر اسب کالسکه را هی می کرد و دو دختر که در صندلی عقب کالسکه نشسته بودند به دشتهای اطراف می نگریستند . مهراد با فریاد پرسید چقدر دیگر مانده و برزا پاسخ داد که به زودی می رسیم . کم کم چراگاه سلطنتی که دورتا دور آن با نرده های چوبی احاطه شده بود نمایان گردید .
برچسب:
نویسنده: زهرا صادقی
تاريخ: شنبه
1 مهر
1402 ساعت: 20:05